ناب ترین آرامبخش


امروز می آییم. با سربازان کوچکمان می آییم و شعار مرگ بر اسرائیل و مرگ بر آمریکا سر می دهیم.
اسرائیل! نابودی ات نزدیک است. با فرزندانمان، لبیک گوی رهبر عزیزمان آماده ی مبارزه با تو هستیم...


۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۸ ، ۰۲:۳۹
ایران دخت

پنجره را باز می کنم تا عطر پیچ امین الدوله های رو به روی خانه بپیچد در آشپزخانه. به گلدان های کوچک پشت پنجره آب می دهم. رادیو را روشن می کنم و مشغول آماده کردن سحری می شوم. نگاهی به داخل یخچال می اندازم، از مواد سالاد فقط هویج مانده. همان را رنده می کنم تا همسر راحت تر میل کند. هویج رنده شده را که مقابلش می گذارم، می خندد و می گوید: معلوم است وقتی پیر بشوم حسابی به من می رسی ها! نوای دلنشین دعای سحر که پخش می شود؛ عطر خدا فضای خانه را معطر می کند. حالمان خوب است، حال دلمان خوب است. به برکت این ماه عزیز صبورتر شده ایم. مهربان تر و با گذشت تر شده ایم. اصلا در این ماه زندگی نو نوار می شود. چه مهمانی با شکوهی و چه میزبان مهربان و کریمی. خدایا تو را سپاس که دوباره مهمانت شدیم...


پی نوشت اول: بانوی فضیلت، مادر نور

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: ای خدیجه در حق خود جز نیکی گمان نبر که خداوند بارها به ملائک خود به تو مباهات می کند.

امروز به مناسبت وفات حضرت خدیجه (سلام الله علیها) حلماسادات را خدیجه سادات صدا زدم و او هم مرا مامان خدیجه. پیشنهاد می کنم در سال های آینده آن را تجربه کنید تا شاهد برکاتش باشید.


پی نوشت دوم: کتاب خوب بخوانید

رفته بود اما خانه پر از او بود. به هرجا نگاه می کردم، می دیدمش و صدایش را می شنیدم که می گفت: (سالار شدی برای این روزها.)

گفته بود، دو سه روزه بر می گردم. اما حالا برای او و من، همه پرده ها کنار رفته و می دانستم که سال هاست منتظر رسیدن همین دو سه روز بوده است. از همان روز که می گفت: ( همه کار من به زینب حسین علیه السلام گره خورده تا من امتحان حسینی بدهم و تو امتحانی زینبی.)...


برشی بود از کتاب خداحافظ سالار

خاطرات پروانه چراغ نوروزی همسر سرلشگر پاسدار شهید حسین همدانی


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۱:۲۳
ایران دخت

ننه خاتون از خواستگاری که سالیان پیش برای خواهر مرحومش آمده بود تعریف می کرد؛ خواستگار از سادات بود اما پدر و مادرش پاسخ رد داده بودند. فقط بخاطر اینکه نگران بودند نتوانند احترامش را آن گونه که باید حفظ کنند. می گفت قدیم تر ها مردم بیشتر از حالا برای سادات احترام قائل بودند. یاد شب خواستگاری ام افتادم، وقتی سینی چای را ابتدا مقابل پدر گرفتم، اشاره کرد که اول برای همسر و پدر همسرم تعارف کنم و گفت: دخترم! ایشان سید اولاد پیغمبر (ص) هستند، حسابی حواست جمع باشد. همین اشاره پدر کافی بود که بعد از گذشت چند سال هنوز هم حواسم جمع باشد. که جدا از وظایف همسری و مادری، خادم ساداتم. که اگر ازبچه ها عصبانی شدم یک ندایی درونم نهیب بزند که مراقب باش دست روی ایشان بلند نکنی، مراقب باش به همسر و بچه ها بی احترامی نکنی و مشارطه کنم با خودم که اگر غافل شدم کفاره بجا بیاورم تا مبادا شرمنده پیامبر (ص) و آل ایشان شوم.

پی نوشت اول: همسر با معرفت

هر از گاهی به همسر می گویم خوش به سعادتت که از ساداتی و او هر بار می گوید تنها این برای من افتخار نیست. بیش از این که به سید بودنم افتخار کنم به این که حب اهل بیت (ع) را دارم مفتخرم. چون اولی دست خودم نبوده و دومی دست خودم هست.


پی نوشت دوم: صلوات

از بزرگی شنیدم که هر موقع نظرتان به سادات افتاد صلوات بفرستید.


پی نوشت سوم: کتاب خوب بخوانید.

کتاب سربلند را بخوانید. حتما بخوانید. هرچه کردم نتوانستم حس خوبی را که از خواندن این کتاب داشتم وصف کنم. فقط می توانم بگویم که با خواندن کتاب متوجه خواهید شد که شهید حججی عزیز دست نیافتنی نیست...

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۷ ، ۰۰:۵۳
ایران دخت
به حضورش عادت کرده بودیم اما مدتی بود که به این نتیجه رسیده بودیم نفع چندانی به حالمان ندارد و ترمز پیشرفتمان است و بهتر است رهایش کنیم. تصمیم سختی بود ولی باید انجامش می دادیم. بالاخره تلویزیون را جمع کردیم و کنار گذاشتیم و زندگی بدون تلویزیون را تجربه کردیم و تاثیرات مثبتش را هم بر روی خودمان و هم بر روی فرزندانمان حس کردیم. حالا بعد از چند ماه دیگر بود و نبودش برایمان فرقی نمی کند و زندگی لذت بخش تری را بدون وجودش تجربه می کنیم.

پی نوشت اول: مگر می شود؟

بعد از اقدامی که کردیم خیلی ها پرسیدند مگر می شود تلویزیون ندید؟ همه برنامه ها که بد نیستند! اخبار را دنبال نمی کنید؟ بچه ها دلشان نمی خواهد برنامه کودک ببینند؟ و ...
در وهله اول رادیو را جایگزین تلویزیون کردیم که به عنوان یک رسانه گرم به مراتب بهتر است و به لطف اینترنت هم از دریافت اخبار و اطلاعات بی نصیب نیستیم و برنامه های خوب را هم دانلود و تماشا می کنیم.

پی نوشت دوم: کتاب خوب بخوانید.

...خلاصه این که حسرت ازدواج با فاطمه ام البنین بر دل معاویه ماند. می گویند هنوز هم هر وقت از سبکسری، بی خیالی، شکار، می گساری و اطوار کودکانه یزید به تنگ می آید، با کنایه به ((میسون)) می گوید: (( زنان طایفه کلب، میانه نمی زایند؛ یا عباس می زایند یا یزید! کاش مرد پروری را از مادر عباس می آموختی.))

برشی بود ار کتاب ماه به روایت آه

لحظات شیرینی را با خواندن این کتاب عاشورایی تجربه کنید.

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۷ ، ۰۲:۰۱
ایران دخت
مدتی بود که سردرد امانش را بریده بود. تا این که چند ماه پیش بعد از مراجعه به پزشک و آزمایش های مختلف، تومور مغزی اعلام شد. اوضاع عمه جوانم که 35 سال بیشتر ندارد روز به روز وخیم تر می شد و حاذق ترین اطباء هم از او قطع امید کردند. در نهایت هم گفتند تا شهریور بیشتر مهمان شما نیست و دیگر به دنبال معالجه نباشید و راحتش بگذارید. اوضاع خانواده به هم ریخته بود. کم کم خودمان را برای نبودنش آماده می کردیم تا این که او را نزد یکی از معروف ترین و حاذق ترین اطبای طب سنتی-اسلامی بردند و بعد از شروع دوره درمان، حال عمه جان رو به بهبودی رفت و اکنون نه تنها عمه را از دست ندادیم بلکه با برگشتن نور امید به قلب هایمان، روز به روز شاهد درمان و بهبودی اش هستیم.

پی نوشت اول: اللهم اشفع کل مرضانا

با موفقیت هایی که طب اسلامی-سنتی در معالجه سخت ترین بیماری ها کسب کرده، جا دارد که تجربه خودم را در اختیار بگذارم. و مهم تر آن که طب اسلامی به هیچ وجه بیمار را نا امید نمی کند و این مساله از هر دارویی برای بیمار حیاتی تر است. به امید آن که به لطف الله همه بیماران شفای عاجل بیابند.

پی نوشت دوم: کتاب خوب بخوانید

دختران آفتاب را بخوانید. تقریظی که رهبر عزیزمان بر آن نوشتند مجالی برای توضیح حقیر باقی نمی گذارد.
۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۷ ، ۰۰:۱۹
ایران دخت

ازدواجش به شیوه سنتی بود. اوایل مردش را خیلی دوست داشت و از زندگی اش راضی بود. تا این که چند وقت پیش سفره ی دلش را باز کرد؛ دل زده شده بود، می گفت انگار چیزی در زندگی کم دارد. گم شده اش عشق بود؛ عشقی که بنظرش باید قبل از ازدواج بینشان واقع می شد تا شاید زندگی اش را گرم تر می کرد. بخاطر آوردم چندین بار بین صحبت هایش از رمان هایی که می خواند تعریف می کرد؛ آن هم رمان های بی محتوای اینترنتی.

پی نوشت اول: رمان بد هم غفلتکده ای دیگر همچون میکده است.

مدت هاست کتاب نخواندن زخمی شده بر پیکره فرهنگی مان، اما اکنون به لطف گوشی و شبکه های اجتماعی، رمان های بی محتوای اینترنتی که مروج بی بند و باری و ضد ارزش ها هستند، مخاطبان بسیاری پیدا کرده اند و چون سمی مهلک بر روح و روان می نشینند. در کتاب آیینه جادو ی شهید آوینی خواندم؛ سینما و تلویزیون غفلتکده ای دیگر همچون میکده است. فکر می کنم باید اکنون داستان و رمان بد را هم به آن اضافه کرد.

پی نوشت دوم: وقتی ارزش ها عوض می شوند، عوضی ها با ارزش می شوند.

چندتا از این رمان ها را خواندم. گذشته از ایرادات فنی بسیار پر بود از تغییر هنجارها. و مشکل اینجاست که عمده مخاطبان آن نوجوانان و جوانانی هستند که بجای مطالعه کتاب های ارزشمند به این ها روی آورده اند و ذهنیتشان درباره ضد ارزش ها عوض می شود. وقتی این رمان ها قابلیت این را دارند که یک زن را نسبت به زندگی دلسرد کنند، اثر به مراتب مخرب تری بر جوانان مجرد دارند.

پی نوشت سوم: پادزهر

استادی می گفت: اگر قصد مطالعه دارید، هر کتابی را نخوانید. چون کتاب بد مثل خوردن غذای مسموم است.

همان چندتا را که از سر کنجکاوی خواندم من را هم مسموم کرد. به دنبال ضد سمی از جنس خودشان بودم. یک کتاب خوب با محتوا و ارزشمند.

یادت باشد را که خواندم چون پادزهری بود که اثر این سم را خنثی کرد.





۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۷ ، ۰۸:۳۲
ایران دخت

هو السلام


الهی

با نام نو آغاز می کنم...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۷ ، ۰۰:۵۹
ایران دخت